سرزمین اشعار دل من
درد دلهای من تنها
بعد از یک غیبت طولانی به خدمت رسیدم امیدوارم خوشتون بیاد ------------------------------------------------------------------ یک سو در آتشم و هیاهوی درد؛درد یک سو خزان؛ که نشستم به برف سرد از یک طرف همه هستی , به دست باد از یک طرف بت سنگی به نام ((مرد)) یک سو فلک نهاده به سویم ؛ گران سری سویی به فکر اینکه چه باید گذشت و کرد این سهم من از اول این قصه بوده است ظاهر نشسته و باطن ؛ به صد نبرد
امیدوارم خوشتون بیاد نظر بزارین ----------------------------------------------------------------------------------------- پوشانده رخت تیره به رویم؛ زمانه ات نوشانده زهر غم به گلویم؛ بهانه ات بغضی نشسته بر این دل ؛ مثال مرگ گم گشته ام و به سویم؛ نشانه ات دل ؛ مرد و من همه شب ؛ با خیال تو با شعر خسته بگویم ؛ ترانه ات . . . بهانه ات چشمی که برده وصف جمالی و آه از اینگونه عاشقی و که نه مرگ است؛ زندگی هم نیست ؛صحبت خالی سیاه ؛ از روزی که دیدمت شده ام ؛ مست بی سبب هرکس مرا که دیده به حالی سیاه ؛ از این روزگار تباهی و بدون تو یعنی ؛چه روز و هفته وسالی تباه ؛ از امروز دیدمت و دوباره در آتشم آری در آتشی و مجالی که آه از چشمی که می درد؛ همه تار و پود من از هم گسیخت؛ فرصت بالی و آه از شیری که شد شکار چشم غزالی از نقش بسته در این آب ؛ دیده ام ؛ اما رقیق تر از قطر ه های شرابی که خورده ام ؛ لب تا لب از لبت ؛ صد حرف و صحبت نایاب دیده ام ؛ اما رفیق تر از ما مگر کسی است ؛که طعنه بر این خواب می زنی؟ حس میکنم که تو را خواب دیده ام تنم داغ هوای دیدن توست و چشمم مات یک ؛ خندیدن توست
ببار ای ابر بارانی به چشمم زمان بارش و نالیدن , توست
خرابم مثل یک شعر پر از می که وزنش مصرع تابیدن توست بهار از عمر پر بسته اینک و بیدی در غم لرزیدن توست بقیه این شعر رو برای کسانی میفرستم که برام میل بزنن یا اس بدن
با تشکراز شما که به من سر میزنید صدای نعره مردی ز کوه می آمد و بوی جنگ و نبردی ز کوه می آمد تن شکسته سنگی ز کوه می افتاد نفیر ناله و دردی ز کوه می آمد قد خمیده ابری به کوه می بارید و باد وحشت سردی ز کوه می آمد و ماه وحشی ناکس به کوه می خندید و روز و چادر زردی ز کوه می آمد و تا سوار دل من به کوه قصه رسید صدای نعره مردی ز کوه می آمد رفتم به نقطه اي كه صدا هم نمي رسد آنقدر بي كسم كه خدا هم نميرسد فرقي نمي كند كه بمانم و يا كه نه وقتي كه جمع ما به دوتا هم نمي رسد من گم شدم و نمي يابي ام دگر نام و نشاني ام به كجا هم نمي رسد وقتي كه مرگ ميرسد و تو نشسته اي فرصت به حرف چون و چرا هم نمي رسد ---------------------------------------------------------------------------------------------------- باز این قلم ؛بدست من افتاده ؛ مست ؛ مست میگوید از تمام تورا ؛ هرچه بود و هست از ابتدای دیدن و تا ؛ انتهای دور از دست هر که تو را ؛ دیده بت پرست = = = باز این قلم ؛ هوس به نوشتن برای تو یعنی هوس به طعم دریدن ؛ گرفته است باز این قلم.................. البته در روز های بعد کاملش رو خوام گذاشت نظر فراموش نشه تا به تو میرسددلم ,بوی کویر میدهد بوی شکنجه زنان ,بوی اسیر میدهد بوی نماز ظهر و شب ؛ خشکی کام و چشم و لب بوی گلوی پاره و خواهش شیر میدهد تا به تو میرسد قلم همچو علم پر از غمت بوی دو دست بی تن مرد دلیر میدهد دود به جا ز کاروان , بوی خیانت خسان بوی شکاف کعبه و فرق امیر میدهد یا تو مرا گرفته ای ؛ یا که بدام مانده ام تا به تو میرسم گلو بوی نفیر میدهد شعر و پیام و هرچه را از تو نوشته ام ببین بوی سر بریده مرد سفیر میدهد باز محرم تو شد کوچه پر از غم تو شد باز تو میرسی و شب بوی کویر میدهد قبل از اینکه این شعر رو بخونید باید بگم که کمی با تامل و سنگین خونده میشه با دیدنت ؛ همه هاج و واج را ؛ فهمیدم رفتی و من ؛ همه احتیاج را فهمیدم حالا که بی اثر شده ام ؛بی تو بی ثمر بی برگ و باری دستان کاج را ؛ فهمیدم درمان ندارد این عذاب پیاپی ؛ بدون تو آری ؛ بدون تو من ؛ لا علاج را فهمیدم در آخرین قمار من مست ؛ برده ای من بی تو حکم دل و شاه خاج را ؛فهمیدم

